رضا قليخان هدايت
908
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در گلستان رخش از سبزه سنبل بردميد * چون بهار حسن او از آب چشمم آب يافت دارم از چشم و دل اندر آب و آتش جاى خواب * هيچكس اندر ميان آب و آتش خواب يافت چرخ زنگارى ز عشق روى آن شنگرف روى * بر رخ زرنيخ رنگم اشك چون سيماب يافت اى بت ياقوتلب كز حقهء مرجان تو * چون بخنديدى زمانه لؤلؤ خوشاب يافت و له ايضا ماه او را سنبل تر افسر است و در جهان * سنبل تر ديدهاى كو ماه را افسر شود آن بت فربه سرين لاغر ميان دارد از آن * عشق من فربه بماند صبر من لاغر شود بادهاى چون آب روى دلبران بايد لطيف * هرك را در عشق دلبر آتش دل بر شود آنكه رنگ او برون افتد چو از جام بلور * چرخ مينا از فروغش چون عقيق احمر شود از كف گلچهرهئى بايد ميى چون ارغوان * كو به خدمت بزم مير شرق را درخور شود درين قصيده مور و موى لازم فرموده است تا پديد آمد خط چون مور بر گلنار يار * همچو مويى گشتم اندر عشق آن زيبا نگار مور اگر گويد سخن پس آن منم در هجر دوست * موى اگر دارد روان پس آن منم در عشق يار مور ديدى كش بود بر دل ز هجران گرد غم * موى ديدى كش بود دامن ز خون درياكنار آن منم چون مور بر دل از غم او كوه كرد * اين منم چون موى و اشكم حلقهحلقه در كنار